ميرزا حسن حسينى فسايى

99

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

مردمان شهرى آب و نان به آنها مىدادند تا چند روزى زنده بماندند . . . » ( همانجا ) « . . . جماعتى را مانند احمد سلطان كه رئيس اشرار محله اسحق بيك بود و غلام او را بكشت و هر يكى را دو نيمه كرده بر طاقهاى ميدان بياويخت » ( وقايع سال 1260 ) « . . . فرمان لازم الاذعان صادر شد كه بايد هر كس از اهل اردو ، يك سر از اهل اصفهان را تحويل دهد ، بعضى از اهل علم و تقوى كه ملازم حضرت صاحبقران بودند ، سر از اهل اردو مىخريدند و تحويل تحويلداران مىنمودند در اول روز ، سرى به پنجاه دينار مىخريدند و در آخر روز به يك دينار مىفروختند . در روزگار شاه طهماسب : « در خاطر امير معز الدين محمد صدر خطور كرد كه وصلتى به سلسله علويه صفويه نمايد . . . چون اين سخن به عرض همايون رسيد فرمان بر سوختن آن بيچاره صادر شد و او را سوزانيدند . . . » ( وقايع سال 943 ) « . . . القاس ميرزا سرخاب را واسطه نمود كه خدمت حضرت شاهى عرضه دارد كه اگر از كرم شاهانه عصيان القاس ميرزا را عفو مىفرمايد و از كشتن او مىگذرد ، القاس ميرزا را تسليم او كنم پس بفرمان پادشاه جمعى به قلعه مريوان رفته القاس ميرزا را از غصه بيرون آوردند ، چون به نزديكى اردوى اعلى رسيد ، بهرام ميرزا بنابر مصلحت دست و پاى القاس ميرزا را به غل و زنجير مقيد داشت كه همچنان به نظر سياست اثر پادشاه برد و چون پادشاه خبر يافت ، زنجير و غل را از او برداشتند و او را بر الاغى نشانيده ، كلاه بلندى يكذرعى كه دوره او را به پر خروس و بوم و دم روباه آراسته ، بر سر او گذاشتند و قباى خود رنگى از كرباس كه ميانه آستر و رويه آن را از پشم و پنبه بيشتر از آنچه فقرا دوزند ، پر كرده بر وى پوشانيد و مسخرگان و بازاريان و اهل محلات در ركاب و پس و پيش او به زدن تنبك و دهل و سرنا و صنج مشغول شده ، دستك‌زنان و پاىكوبان او را به همان هيئت وارد مجلس همايون نمودند و بعد از دو سه ساعت لباسهاى سخريه را از او درآوردند و . . . فرمود تا القاس ميرزا را به قلعه قهقهه برده محبوس كردند و بعد از پنج شش ماه دو نفر از مستحفظين قلعه آن شاهزاده عالميان را از قلعه به زير انداخته ، وفات يافت . . . » ( وقايع سال 956 - گفتار اول ) « در مدت هشت ماه كه پادشاه شده‌اى ، چهل هزار و دويست و بيست نفر بيگناه ملتى و دولتى بفرمان پادشاه عادل ! ! كشته شدند كه از آن جمله سيصد و بيست نفر ذريه رسول خدا بودند و هيچيك به درجه بلوغ نرسيده و معصوم از گناه بودندى . . . » ( وقايع سال 984 ) « تمامت امرا و اعيان مملكت از مهد عليا حرم محترم پادشاه . . . رنجيده متفق الكلمه بر در عمارات شاهى مجتمع شده بىمحابا داخل حرم‌سرا رفته سيده جليله مهد عليا و والده او را به قتل رسانيده و اين معامله زشت را در خدمت پادشاه به خيرخواهى جلوه دادند . . . » ( وقايع سال 987 ) « . . . اعتماد الدوله در مدرسه مزبوره نشسته با هر كس غدرى داشت به تهمت آنكه در روز جنگ مسامحه نموده آن بيچاره را حاضر مىساختند و به قتل او اشاره مىفرمود و چنان در كشتن آن بيگناهان ساعى بود كه آنى مهلت نمىداد و در ميان مدرسه سر و دست مقتولين به زمين افتاده و زمين را از خون آنها رنگين نمودند . . . » ( وقايع سال 991 ) « . . . عثمان پاشا مكافات اين عمل را بر اهل تبريز انداخت و حكم قتل عام و غارت